سایت شیک پوشان مدفا

راز روزهاي جواني

مي خواستم باور نكنم ، با خود و توهم سنگيني كه تمام ذهنم را در خواب و بيداري احاطه كرده بود،مي جنگيدم … لحظه اي دغدغه تشويش برانگيز اين احساس كه مي رفت تا به حقيقت غير قابل انكاري مبدل شود، دست از من برنمي داشت . هيچ وقت باور نمي كردم … نتيجه سي و پنج سال زندگي مشترك تا اين اندازه ، پوچي ، افسردگي و نفرت برايم به ارمغان داشته باشد.
چگونه ممكن است سي و پنج سال با مردي زندگي كني كه خيال مي كني ، خوب زير و بم شخصيت وروحياتش را مي شناسي و آنوقت ناگهان حادثه اي موجب شود، از آن خواب عميق بيدار شوي و آن بيداري از هزار كابوس برايت تلخ تر باشد؟ من باور دارم زندگي بازيهاي غريبي دارد اما نمي توانم به آنچه مي بينم اعتماد كنم ، دلم نمي خواهد اسير بي اعتمادي ، آن هم نسبت به كسي شوم كه عمري را در سختي ومشكلات و در شادي و غم شانه به شانه اش سپري كرده ام .

او هميشه با من و بچه ها بوده است . نه … نه …. اين حقيقت ندارد، صداهاي گنگي را اطرافم مي شنوم ، انگاربا پتكي به سرم مي كوبند… احساس خستگي و كوفتگي شديدي بر وجودم سنگيني مي كند. در عضلات دست و پايم درد مثل ماري سمي مي رسد و مرا مي گزد، سوزشي ناگهاني در روي دستم احساس مي كنم وباز صداهايي كه بالاي سرم شنيده مي شود و بعد در خاموشي گنگي فرو مي روم .
فشار خونش دوباره پائين افتاده ، يه ديازپام توي سرم بزنين …
چشم آقاي دكتر، چند دقيقه پيش حالشون خوب بود با هم حرف زديم ، به نظر خوشحال و سرحال مي رسيد… راجع به خانوادش برايم گفت ولي چند دقيقه بعد ناگهان چهره اش مهتابي شد، حس كردم دستش يخ كرده .
انگار چيزي كه مي خواست بگه يادش رفت .
شايد ياد چيزي افتاده كه باعث شوكه شدنش شده … مثلا ياد يه خاطره تلخ يا حتي شيرين در گذشته ،وقتي بهوش اومد حتما خبرم كنين ، سعي كنين آرومش كنين از چيزي كه ممكنه دوباره براش ايجاد هيجان شديدي بكنه ، حرف نزنين ، خونوادش براي ديدنش امروز نيومدن …؟
چرا آقاي دكتر… بنظر پسر و دخترش اومدن ديدنش … اون موقع حالش خوب بود… به نظر زن قوي وسالمي مي رسه … عجيبه … ممكنه اين افت فشار خون و ضعف و بي هوشي ناشي از جراحي باشه …؟
ايشون دو روز پيش جراحي كرده ، طي دو روز گذشته هم حالش خوب بوده ، خوشبختانه غده اي هم كه از سينه شون در آورديم ، حجيم نبود… بهر حال بهتره بيشتر مراقب حالش باشين .
چشم آقاي دكتر… متشكرم …
خداحافظ
خداحافظ آقاي دكتر
نمي دانم چقدر در بيهوشي گذشت ، چشمهايم را كه باز كردم ، فضاي اتاق تقريبا در دريايي از تاريكي غرق شده بود، فقط از پنجره اتاق 301 بيمارستان كه دو روز است در آن بستري هستم ، نور چراغ هاي دور ونزديك ، خانه ها و خيابانها، چشمك مي زند… سعي كردم ، جهت عقربه هاي ساعت ديواري را بخوانم ، بنظرحدود 10 شب مي رسيد احساس ضعف داشتم ، يادم نمي آمد، شام خورده ام يا نه ؟
نمي دانم چرا ناگهان دلم هوس خوردن پيتزاكرده بود عجيب بود، چون در حالت طبيعي اصلاميلي به خوردن پيتزا ندارم ، دخترم سحر و دوپسرم سهيل و سينا عاشق پيتزا هستند، ولي هر وقت قرار است ، غذا از بيرون تهيه كنيم ، من ترجيح مي دهم مطابق ذائقه قديمي خودم ، غذاهاي معمول را بخورم …
سحر بارها اصرار كرده ، حداقل برشي ازپيتزايش را امتحان كنم ، ولي من به بهانه ناراحتي معده ، كه هيچ وقت هم وجود نداشته است ، ازخوردن چيزي كه بنظرم تركيبش نامعلوم است ،سرباز مي زنم ولي حالا روي تخت اين بيمارستان هوس خوردن پيتزاي پپروني به سرم افتاده است .
به ، به … پس بهوش اومدين ، شما كه منوترسوندين حالا بهترين ؟ دلم با شنيدن صداي مهربان و آشناي او دوباره لرزيد و دوباره كابوس چند ساعت پيش مثل ديوي وحشي و سركش درمقابلم قد علم كرد، سعي كردم خودم را كنترل كنم ، دخترك پرستار مات و مبهوت در من مي نگريست .
چيزي شده ؟ از چيزي نگران هستين ؟ اگه مشكل خاصي هست كه من مي تونم ، واستون حلش كنم خب ، بگين …
سرم را به علامت منفي تكان دادم . اما اودوباره پرسيد:
خب شايد فقط بشنوم … و اونوقت حالتون بهتر بشه ، مي دونين گاهي وقتا منم وقتي دلم مي گيره يا احساس تنهايي مي كنم يا از كسي مي رنجم مي رم توي اتاقم و در رو هم مي بندم بعدش با صداي آروم شروع مي كنم واسه خودم ،و در و ديوار درد و دل مي كنم تا بعدش احساس مي كنم خيلي سبك تر و راحت تر شدم …
همه آدما حرفهايي واسه درد دل كردن دارن …
تو چي ، تو چه چيزي واسه درد دل كردن داري ، تو كه هنوز ازدواج نكردي دختر جون خيلي جونتر از اون هستي كه درد دل جدي وسنگيني داشته باشي .
بعد آه عميقي از ته دل كشيدم و ادامه دادم :
از من مي شنوي واسه اين كه تا آخر عمرراحت باشي ، قيد ازدواج رو واسه هميشه بزن ،وقت تلف كردنه ، حيف عمر آدم كه پاي دوست داشتن ، عاشق شدن و دل باختن و چه مي دونم ،جون دادن و قربون و صدقه رفتن بگذره … بعدتازه آخرش چشم بازكني و ببيني يه عمر باهات بازي كردن ، به شعورت توهين كردن ، يه عمر تو بايه آدمي زندگي كردي كه دوستش داشتي ، وقتي مريض شد بالاي سرش نشستي و وقتي از اون بالاافتاد تو دستش رو گرفتي و اون موقعي كه كم آورد فقط تو بودي كه اميد بهش دادي و حتي هرچي داشتي به پاهاش ريختي تا دوباره مردت سرپاش بايسته و دوباره خيالش راحت بشه و كار وكاسبي كنه ، بعد درست وقتي از پا افتادي و ضعف همه وجودت رو گرفت ، يه دفعه مي بيني هيشكي پشت سرت نيست ، حتي همون مردي كه يه عمرپشت و پناهش بودي ، اونوقت خيلي دردت مي ياد، خيلي نااميد و مايوس مي شي … اما من هرچي بگم تو حالا نمي فهمي چي مي گم … فقطاز من مي شنوي ازدواج نكن .
پرستار جوان خنديد، شانه هايش را به علامت تعجب و شايد هم بي تفاوتي بالا انداخت نمي دانستم بايد از او متنفر باشم يا دوستش داشته باشم ؟ او سه شبانه روز است كه مسئوليت مراقبت از من را برعهده دارد… وقتي براي جراحي غده اي كه در ناحيه سينه ام قرار داشت در اين بيمارستان بستري شدم ، علي رغم شهامت زيادي كه در خود احساس مي كردم ، فقط او بود كه قوت قلب مضاعفي به من بخشيد، ندايي دروني مرا به سوي او كشاند. چشمهاي گرد و عسلي اش به شدت شبيه چشمهاي پسر دومم «سينا» بود.
سينا تازه در رشته مهندسي عمران فارغ التحصيل شده و خود براي شركت در كنكورفوق ليسانس آماده مي كرد. اين پرستار مهربان باآن چهره بشاش و روحيه شاد و پرانرژي مي تواندهمسر بسيار مناسبي براي سيناي من باشد.
دلم مي خواست بيشتر درباره او بدانم . او ازهمان آغاز كنجكاوي من هيچ ممانعتي و يامقاومتي در براير پرسشهايم به خرج نداد.
ما دو تا هستيم دو خواهر دو قلو، من و نسيم ، بااين كه دوقلو هستيم اون برعكس من اصلا دل وجرات بيمارستان اومدن و خون ديدن نداره ،اون اهل هنره ، شعر مي گه ، قصه مي نويسه ، بعضي وقتا هم واسه دل خودش يا خوشايند مامان و بابايه آهنگي با سه تارش مي زنه . اكثر دوستانش برعكس اون تا حالا چند باري با من اومدن بيمارستان … حتي داخل بخش هاي ممنوعه سرك كشيدن ولي خواهرم به محض اين كه بوي الكل زير دماغش بخوره ، غش مي كنه … خب اين طوريه ديگه هر كسي يه جوريه …
زندگيمون خوبه … يه خونه خوب ، با يه باغچه قشنگ داشتيم . بعد وقتي ما دبيرستان بوديم بابااونجا رو فروخت و يه آپارتمان توي «شهرك غرب » واسمون خريد. حالا اونجا زندگي مي كنيم يه 10، 12 سالي هست . مامان قبلا معلم رياضي بود، اما خيلي وقت پيش يعني از وقتي كه ما توي راهنمايي درس مي خونديم خودش رو باز خريدكرد…
راستش يه زندگي كاملا معمولي داشتيم … ولي خب من از بچگي هميشه دلم مي خواست اي كاش اينهمه چيز نداشتيم اما عوض اونا بابا بيشترپيشمون بود… البته ديگه مهم نيس . ببخشين سردرد دلم باز شد، راستي الان حالتون چطوره ؟
خوبم … خوبم … خوب داشتي مي گفتي …
آقاي دكتر گفته مراقبتون باشم يه وقت دوباره حالتون بهم نخوره …
نه ، نه … خيالتون راحت باشه ، وقتي باهات حرف مي زنم راحتترم ، تو منو ياد دخترم مي اندازي .
ممنون … شما چند تا دختر دارين ؟
يه دونه … داروسازي مي خونه اسمش «سحره » دو تا هم پسر دارم «سهيل » و «سينا».
زنده باشن ، داغشون رو نبينين .
ممنون دخترم . بچه ها بزرگ مي شن بزرگهاپير مي شن ، بعدم تا به خودشون بيان و بخوان اززندگي لذت ببرن ، مرگ بدون خبر از راه مي رسه
خدا نكنه مادر جون ، حالا زود كه از مرگ حرف بزنين .
مرگ كه زود و دير نداره . دختر جون اين روزا كه آدم مي شنوه جوون 30 ساله سكته كرده و مرده ، يا اينهمه مريضي و تصادف هست ديگه ،نمي شه زياد روي سن و سال حساب باز كرد.
نمي دونم ولي من عادت كردم ، مردن رو مال آدماي خيلي خيلي پير مي دونم . البته كوچك كه بودم دو دفعه دو تا از دوستاي صميمي ام رو ازدست دادم ، يكي شون تصادف كرد و يكي ديگه شون كه خوانوادش واسه تعطيلات تابستون رفته بود شمال ، واسه آب تني رفت توي دريا و ديگه در نيومد. هيچ وقت يادم نمي ره . روزي كه مامانش اومد خبر غرق شدن «ندا» رو بده ، من توي دفتر مدرسه داشتم ، برنامه امتحاني ثلث آخررو مي نوشتم ، سرجام خشكم زد. باورم نمي شدبعدش ديگه نفهميدم چي شد. بنظرم غش كردم ،يه وقتي به خودم اومدم كه ديدم توي دفترمدرسه دراز به دراز روي كاناپه راحتي درازكشيده ام . بعد از اون روز من از دريا بدم مي اومد،ديگه حتي حاضر نشدم به استخر پا بزارم .
من بجز آب ، از تنهايي و تاريكي هم مي ترسم .درست مثل بچه ها… خنده داره … نه ؟
نه ، واسه چي … منم از بعضي چيزا مي ترسم
مثلا مثل چي ؟
مثل پيري . مثل فراموشي ، مثل اين كه بهم دروغ بگن . يا يه عمر وانمود كنن به آدم علاقه دارن . راست مي گن بعد… همچي دروغ باشه يه دفعه به خودت بياي و ببيني تموم عمر و آرزو وروياهات رو باختي ، همه رو يه جا فدا كردي ،فداي اوني كه به خيالت دوستت داشته .نمي توانستم از فرو چكيدن اشكهايم جلوگيري كنم . پرستار جوان ، مات و مبهوت به من چشم دوخته بود…
از بي وفايي حرف نزنين ، خودم يه جورايي تجربه اش كردم … من تا حالا واسه كسي درددل نكردم خانم . نمي دونم درسته يا نه ، دكتر گفته شمانبايد هيجان داشته باشين … بهتره بخوابين ، بعدا باهم حرف مي زنيم .
نه ، نه ، حالم خوبه ، خيلي خوبم دخترم . اگه حالا حرف مي زنم ، آرامش ندارم ، آدم گاهي وقتابهتره بگه تا راحت بشه . دلم مي خواد مي تونستم داد بزنم .
شما ديگه چرا؟ مگه از زندگيتون راضي نيستين . واسم گفتن كه زندگي خوبي داشتين مگه نه اين كه حالا هم بچه هاتون بزرگ شدن و سر وسامون پيدا كردن ؟
چرا… دختر جون … چرا…
اين خودش چيز كمي نيس … مي دونين من وخواهرم همه چيز داشتيم ولي هيچ وقت مثل بقيه پدر نداشتيم … دائم بخاطر كارش از ما دوره …دائم سفره … مادر يه عمر اين وضع رو تحمل كرده ، هميشه گفته ، آقا خسرو رفته سفر… خيلي واسه راحتي من و بچه ها زحمت مي كشه … ما همه چي داريم … يه آپارتمان خوب ، ماشين و زندگي رو به راه ، اما يه پدر نصفه و نيمه … مادري كه سالهاست بخاطر رماتيسم و ناراحتي قلبي مريض ورنجوره … دوباره قلبش رو عمل جراحي كردن هيچ وقت بابا بالاي سرش نبوده ، اون فقط پول مي ده دو سه روزي پيداش مي شه و باز ميره سفربارها بهش گفتيم تو با اين همه پول كه نيازي به اين همه كار نداري ولي مي خنده و مي گه ، پول ،پول مي ياره … ما هيچ وقت سر از كاراش درنمي ياريم … برو بچه هاي فاميل و همكلاسي هاي من و خواهرم هميشه به داشته هاي ما حسادت مي كردن و حسرت مي خوردن ، و ما هم غبطه باباهاي اونا رو مي خورديم . روزگار غريبيه ، آدماهميشه به اون كه دارن راضي نيستن . دلم مي خواست خونمون يه مرد داشته باشه ، واسه همين دو سال پيش ، وقتي تازه درسم تموم شده بود و توي بيمارستان مشغول شدم ، بعد از مدتي باسعيد آشنا شدم سعيد انترن بود… به نظر جوون مهربون و احساسي مي يومد… آدم آروم و بي سرو صدايي بود. سرش توي لاك خودش بود. ازاون بچه درس خونايي كه فقط تو فكر درس وكارشون هستن . ظاهر خوبي هم داشت ، خيلي ازهمكارا تو نخش بودن ولي خب قسمت من بود كه مورد توجهش باشم . كم كم بقيه فهميدن ، بعضي هاحسودي مي كردن ، بعضي ها هم بي تفاوت ازكنارم مي گذشتن ، بالاخره ما با توافق خانواده هانامزد كرديم ، شش ماهي نامزد بوديم . بعد كم كم اختلافاتمان بالا گرفت ، قرار بود عقد كنيم . شايدم قسمت اين بود كه زودتر بفهميم كه به درد هم نمي خوريم . هيچ كدوم تقصير نداشتيم ، چون هركدوممون دنبال آرزوهاي خودمون بوديم . من اولش سعي كردم دست از روياهام بردارم . ولي كم كم سعيد به اين وضع عادت كرد و دامنه خواسته هاش وسيع تر شد. هر چي مي گذشت . باخودم بيشتر فاصله مي گرفتم . گاهي وقتا اصلا انگارديگه خودم نبودم . بالاخره كار به جايي رسيد كه توي روي همديگه وايستاديم … همون موقع بودكه فهميدم بهتره همين جا همه چي تموم بشه سخت بود. ولي اتفاق افتاد، بعد، من از اون بيمارستان بيرون اومدم . اگه اين اتفاق نمي افتاد.شايد الان اونجا رسمي شده بودم ، نمي دونم . بعداز كلي اين در و اون در زدن ، اومدم اينجا.
دلت واسش تنگ نشده …؟
نمي دونم … سعي مي كنم بهش فكر نكنم …ولي بهر حال يادآوريش آزارم مي ده ، حتي گذشتن از هر جايي كه با هم اونجا رفتيم خريدكرديم يا چيزي خورديم ، آزارم مي ده . ولي بايدساخت . ما آدما ساخته شديم تا لذت ببريم ، غم ببينيم ، بخنديم ، گريه كنيم … گول بخوريم چه مي دونم ؟ شايدم گول بزنيم ؟
احساس فريب خوردگي ، احساس تلخيه ،مخصوصا كه از كسي رو دست بخوري كه يه عمري بعد از خدا مي پرستيديش … قبولش داشتي … سه تا بچه ازش داري … دوستش …
ديگر نتوانستم ادامه دهم ، سيل اشك ازديدگانم روان شد، پرستار جوان نيز با من گريست … او نمي دانست من از چه كسي حرف مي زنم ، او و مادرش با من و فرزندانم از يك شخص مشترك رو دست خورده ايم . از لحظه اي كه عكس خانوادگيش را به من نشان داد، اين خوره به جانم افتاد… پدر اين دختر جوان پدرفرزندان من نيز هست ، مردي كه 35 سال با اوزندگي كرده ام … و خيال مي كردم او بهترين وقابل اعتمادترين مرد دنياست .
هرچه فكر مي كنم نمي توانم با خودم كنار بيايم چه چيز باعث شد من بعد از اين همه وقت بر اثريك حادثه يعني درمان دردي چون برداشتن يك غده ، به بيمارستان بيايم و آنوقت راز 27ساله همسرم را كشف كنم .
«شبنم دورانديش » پرستار جوان 25 ساله اي است كه چشمها و نگاههاي سينا پسر كوچكترم رادارد و صدا و طرز صحبت كردنش بي كم و كاست شبيه سحر من است .
من فقط 17 سال داشتم كه با خسرو ازدواج كردم . پدرم مالك زمين هاي كشاورزي بسياري بود. او يكي از چند كشاورز نمونه اي بود كه به كشت زعفران مي پرداخت . در عوض خسروجوان ساده و جسوري بود كه تازه در اداره برق نيشابور مشغول به كار شده بود. در آن شهركوچك همه خانواده ام را مي شناختند و همه مي دانستند حاج آقا دورانديش به اين راحتي تنهادخترش را به هر كسي نخواهد داد.
خسرو جوان صادقي بود. يك روز براي تعميرو سيم كشي به خانه مان آمد و بعد سرنوشت من دگرگون شد. كسي باور نمي كرد پدرم راضي به اين ازدواج شود. اگر مي خواستم مي توانستم خيلي چيزها داشته باشم . اما غرور جواني و بلندپروازي مانع از آن شد كه از پدرم چيزي طلب كنم . خسرو چشم داشتي به اموال پدريم نشان نداد. ما با آنچه داشتيم خانه اي اجاره كرديم … واو رفته رفته در كارش جا افتاد بعد از سه سال خانه اي خريديم ، سال بعد پدرم بر اثر عارضه قلبي در گذشت و ارثيه قابل توجهي دستم راگرفت ، خسرو اول زير بار نمي رفت بعد با اصرارمن قرار شد بياييم تهران ، زندگي خوبي به راه اندازيم . چند ماه بعد از آن ما به تهران آمديم وماندگار شديم و آن ارثيه پدري ، سرمايه اي شد تاخسرو خانه بخرد و مغازه اجاره كند و در كار فرش و گليم و قالي وارد شود. رفته رفته كار كه رونق گرفت ، خسرو اداره را رها كرد و چسبيد به بازار،من در طول اين سالها هرگز نپرسيدم سهم من درزندگي چيست ، همين كه همه چيز بود و زندگي وفرزندانم را داشتم راضي بودم ، تا اين كه دو سال پيش در اثر تصادف ، خسرو براي مدت طولاني زمين گير شد، تا مدتها همه قطع اميد كرده بوديم ،لااقل 20 روز را در كما گذراند، بعد از به هوش آمدن هم با آن بدن خرد شده قادر به كاري نبود… دو سال طول كشيد تا او دوباره سر پا شد وتوانست با كمك عصا راه برود… هرگز آن راهي راكه از نيشابور و از آن خانه كوچك و قديمي اجاره اي تا اينجا طي كرده ام را فراموش نمي كنم ، اما ادامه زندگي پس از گشوده شدن صندوقچه راز 27 ساله شوهرم ، آسان نيست .

funpatogh . com

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 11 دسامبر 2011
  • بدون نظر
  • داستان عبرت آموز ميمون و تاجر و روستاييان


    روزي روزگاري در روستايي در هند؛ مردي به روستايي‌ها اعلام کرد که براي خريد هر ميمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستايي‌ها هم که ديدند اطراف‌شان پر است از ميمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران ميمون به قيمت 20 دلار از آنها خريد ولي با کم شدن تعداد ميمون‌ها روستايي‌ها دست از تلاش کشيدند. به همين خاطر مرد اين‌بار پيشنهاد داد براي هر ميمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با اين شرايط روستايي‌ها فعاليت خود را از سر گرفتند. پس از مدتي موجودي باز هم کمتر و کمتر شد تا روستايي‌ان دست از کار کشيدند و براي کشاورزي سراغ کشتزارهاي‌شان رفتند.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 19 نوامبر 2011
  • بدون نظر
  • دو خط موازي

    دو خط موازي زاييده شده اند پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد آن وقت دو خط موازي چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم …. خط دومي از هيجان لرزيد خط اولي : …. و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار جاده اي متروك شوم … يا خط كنار يك نردبان خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي …. !
    در همين لحظه معلم فرياد زد : « دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند . »

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 13 نوامبر 2011
  • بدون نظر
  • «در هر رويدادى خيرى وجود دارد»

    در روزگاران قديم، پادشاهى بود كه وزير مدبّرى داشت. آن وزير نسبت به پادشاه بسيار وفادار و سرسپرده بود، به طورى كه پادشاه هرگز از خدمات و توصيه و راهنمايى‏اش بى‏نياز نبود و در هيچ راهى بدون همراهى وزيرش قدم نمى‏گذاشت. روزى در حالى كه سلطان ميوه‏اى را به دو قسمت تقسيم مى‏نمود، تصادفاً انگشتش را بريد. همان‏طور كه دست سلطان را مداوا مى‏نمودند، او از وزيرش سؤال كرد كه چگونه اين اتّفاق براى او افتاد و اضافه كرد كه: “من بسيار مراقب بودم، امّا به نظر مى‏رسد كه چاقو به طور خود به خود در دستم لغزيد.” وزير با كمال ملايمت گفت: “راجا، نگران نباشيد. مسلّماً خيرى در اين رويداد نهفته است.” پادشاه خشمناك شد: “اين ديگر چه فلسفه‏اى است؟ انگشتم بريده شده و خون از آن جارى است و تو در آنجا به آرامى ايستاده‏اى و مى‏گويى كه خيرى در آن است. اگر من صرفاً همين قدر براى تو اهمّيت دارم، ديگر نمى‏خواهم كه در كنارم باشى.” پادشاه نگهبانانش را صدا كرد و دستور داد تا وزير را به زندان بيندازند.
    وزير خود را در كمال آرامش تسليم كرد و هنگامى كه او را به زندان مى‏بردند با لحنى ساده گفت: “بله، در اين هم (يعنى به زندان فرستادن من) خيرى وجود دارد.” چند روز بعد شاه تصميم گرفت به شكار برود. شاه با گروه بزرگى از همراهان به اعماق جنگل رفتند. ناگهان او شروع به تعقيب گوزن زيبايى كرد و چون داراى سريع‏ترين اسب بود، در اندك زمانى ديگران را با فاصله زيادى پشت سر گذاشت. با اين وجود گوزن همچنان فرار مى‏كرد تا هنگامى كه پادشاه متوجّه شد كه از همراهانش بسيار دور افتاده است. دير هنگام بود و او به عمق جنگل رفته و راهش را گم كرده بود. خوشبختانه آن راجا از قبل تجربه ماجراهاى زيادى را داشت و از اين رو آرامش خود را از دست نداد. او بسيار خسته و تشنه بود. در همان نزديكى درخت سبز بزرگى بود كه نهر كوچكى از كنارش مى‏گذشت. او با آن آب رفع عطش كرده، سپس به آن درخت تكيه داد و به خواب فرو رفت. پس از مدّت كوتاهى، پادشاه با صداى خش خشى از خواب بيدار شد. آهسته چشمانش را باز كرد و از ديدن صحنه‏اى كه در مقابل چشمش قرار داشت، گويى از شدّت ترس منجمد شد. شير بزرگى در كنار او ايستاده و بدن او را بو مى‏كرد.

    او نمى‏دانست چه كار كند. بدون حركت مانده و شير را نظاره مى‏نمود. در حالى كه شير يكى از دستان شاه را بو مى‏كرد ناگهان غرّشى كرد و گريزان از محل دور شد. پادشاه از خوش‏اقبالى خود مات و مبهوت مانده بود. او فوراً برخاست و به سوى همراهانش كه تازه او را پيدا كرده بودند، فرياد كشيد و به آنها گفت: “گوش كنيد، در حالى كه خواب بودم شيرى به سراغم آمده بود. شير بسيار بزرگ و درنده‏اى بود كه آماده خوردن من بود. امّا نمى‏دانم چه روى داد كه ناگهان شير از محل دور شد.” آنها خوشحالى خود را از سلامتى شاه ابراز كردند، امّا هيچ يك نتوانستند دليل گريختن شير از محل را كشف كرده و توجيه كنند. وقتى به قصر بازگشتند، پادشاه دستور داد تا وزيرش را از زندان به نزد او بياورند. شاه جزئيات داستان را براى او تعريف كرد. وزير به سادگى گفت: “در هر كار، خيرى وجود دارد ماهاراجا.” شاه پرسيد: “منظورت چيست كه در آن خيرى وجود دارد؟ اگر راست مى‏گويى دليل اينكه چرا شير بدون صدمه رساندن به من محل را ترك نمود بيان كن.

    “وزير گفت:”ماهاراجا، شير سلطان حيوانات است، همان‏طور كه شما پادشاه مردم هستيد، وقتى كه كسى ميوه‏اى را به شما تقديم مى‏كند مى‏بايست ميوه پاك و سالمى باشد. لحظه‏اى كه مشام آن شير بوى ناخوش زخم را از انگشت بريده شما احساس كرد، فهميد كه شما به طور كامل سالم و تندرست نيستيد و او به عنوان سلطان حيوانات تمايل نداشت از جاندارى تغذيه كند كه جسمش ناسالم و آلوده است. بنابراين، اى راجا، مى‏بينيد كه همان انگشت بريده و چركين شما زندگى‏تان را نجات داد. حال مى‏توانيد به خوبى به اين امر پى ببريد كه در هر كار، خيرى وجود دارد. و امّا در مورد زندانى شدن من كه گفتم در آن هم خيرى نهفته است: همان طورى كه مى‏دانيد ما هرگز از همديگر جدا نمى‏شديم و اگر اين اتّفاق نمى‏افتاد، من در شكار نيز همراه شما مى‏آمدم و در جنگل سايه به سايه شما حركت مى‏كردم. زمانى كه آن شير فرا مى‏رسيد، ما هر دو در زير آن درخت در خواب بوديم، هر چند كه شير به سبب زخم انگشت شما و بوى نامطبوع جراحت از دريدن شما صرف‏نظر مى‏كرد ولى مرا حتماً تكّه تكّه كرده ومى‏بلعيدامّا وقتى شما مرا به زندان انداختيد،درواقع زندگى من هم نجات پيدا كردواين همان خير نهفته در اين كار بود.”

    اغلب، ديدن مصلحت‏ها به هنگام وقوع مصيبت، كار ساده‏اى نيست. به هر حال خوب است به هنگام ابتلا به درد و رنج و گرفتارى، داستان اين شاه و وزير را به ياد بياوريد. و بدانيد كه اى بسا دردى كه بدان دچار آمده‏ايد خيرى در آينده نزديك برايتان داشته باشد و به نتيجه مثبت آن گرفتارى، اعتقاد داشته باشيد. در اين موارد مى‏توانيد به خودتان بگوييد: “حتماً در آن خيرى هست.” به نوعى هم، مانند مانترا عمل مى‏كند، مى‏توانيد دائماً آن را تكرار هم بكنيد و به خودتان در مقابله با مشكلات شهامت بيشترى ببخشيد.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 4 نوامبر 2011
  • بدون نظر
  • عسل و زهر (بر اساس داستان هاي عاميانه):

    مرد خياطي كوزه اي عسل در دكانش داشت.يك روز مي خواست دنبال كاري برود. به شاگردش گفت:اين كوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزني!شاگرد كه مي دانست استادش دروغ مي گويد حرفي نزد و استادش رفت.شاگردهم پيراهن يك مشتري را بر داشت و به دكان نانوايي رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دكان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و كف دكان دراز كشيد.خياط ساعتي نگذشته بود كه بازگشت و با حيرت از شاگردش پرسيد:چرا خوابيده اي؟
    شاگرد ناله كنان پاسخ داد: تو كه رفتي من سرگرم كار بودم،دزدي آمد و يكي از پيراهن ها را دزديد و رفت.وقتي من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توي كوزه را خوردم و دراز كشيدم تا بميرم و از كتك خوردن و تنبيه آسوده شوم!

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 1 اکتبر 2011
  • بدون نظر
  • داستان عشقي، تلخ و شيرين

    اين يکي از داستان هاي عشقي، تلخ و شيرين است پسري  به نام دارا در يکي از روستاهاي کوچک زندگي مي کرد.او18 سال داشت و بسيار زيبا بود.او قلبي رئوف و مهربان داشت.دارا در يکي از روزههاي پائيزي که که در مقابل خانه ي شان نشسته  بود  و براي  زندگي  آينده خود برنامه ريزي ميکرد،چشمش به دختري رعناافتاد.آن دختر اهل آن روستا نبود.دخترک بسيار زيبا بود.نام آن دختر سارا بود.هر دوي آنها …                                             

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: 19 سپتامبر 2011
  • بدون نظر